حمد الله مستوفى قزوينى

31

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو ديوار بر سقف رفت آن زمان * برفتند يكبارگى مردمان كه سنگى كه خوانند سنگ سياه * برند و نشانند بر جايگاه همى هر گُرُه خواستى سنگْ او * نشاند وز آنش بود « 1 » آبرو 510 نگشتى بدين كار راضى دگر * سخن كرد از حدِّ نرمى گذر ( 21 ) به دشنام لب برگشادند و كار * چنان شد كه بُد وعدهء كارزار وليد آمد و گفت : « پيمان چنان * كنيم اين زمان با همه مردمان كه : هر كو كنون اندر آيد ز در * حَكَم باشد او بر مهان سربه‌سر به گفتارِ او جمله خستو شويم * ز پيكار و كوشش به يكسو شويم » 515 براين برنهادند پيمان همه * كهان و مهان و شبان و رمه پديد آمد آنگاه از راه « امين » * ورا اندر اين كرد هركس گُزين پيمبر چو آن حال بشنيد ، گفت : * « نبايد از اين گشت با درد جُفت كه من بر شما كار آسان كنم * مر اين درد را زود درمان كنم » ردا را « 2 » بيفگند و سنگ اندر او * نهاد و از آن كردشان صلحجو 520 چنين گفت : « هريك يكى گوشه زاين * بگيريد و از هم مگيريد كين » عرب كرد با يكدگر اتّفاق * ببردند تا پيشِ ركنِ عراق پس از بهر برجا نهادن همان * پديد آمد آن كينه اندر ميان سرانجام كردند يكباره را « 3 » * پيمبر نهد سنگ را بازِجا پيمبر بر آن ركن بنهاد سنگ * به دست مبارك سوى دفع جنگ 525 پس از بهر پوشش به چوب و درخت * شدند آن مهان جمله محتاج سخت كه در مكّه آلات چوبين نبود * نه اندر حدودش كسى ره نمود چنان بوده بود « 4 » اندر آن روزگار * به مُلك حبش خسروى نامدار نجاشى ورا خواندى خاص و عام * ولى مادرش كرده اصحم به نام

--> ( 1 ) ( ب 509 ) . در اصل : وز آبش بود . ( 2 ) ( ب 519 ) . در اصل : زدا را . ( 3 ) ( ب 523 ) . كلمهء « را » در پايان مصراع نخستين صورتى است از كلمهء « راى » [ عربى : رأى ] در معنى : قصد ، عزم ، كه در اين متن به صورتهاى مختلف ( اعمّ از ساده و تركيبى ) بارها تكرار شده است . ( 4 ) ( ب 527 ) . در اصل : بود بود : بوده بد ، بود بد ( ؟ )